reza
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی .. گّر نمردم من و این گوشه گمنامی ها
reza
تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار ... من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
reza
در ساغر تو چیست که با جرعه نَخست ... هشیار و مست را همه مدهوش می کُنی
reza
اعتراف میکنم تا وسط نیمه دوم داشتم بازی تنیس فدرر و ماری رو نگاه میکردم .هر چند همون نصف نیمه دومم نمیدیدم چیز خاصی رو از دست نمیدادم
reza
توسط پیامک
که روبروی آب نشسته سراب می بینم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 13 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....