به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
مامان! تمام #زندگی-ام درد می کند
دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج
که تا همیشه گریه نمی کرد می کند
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگِ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به #خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند
ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد
که آتش نگاه مرا سرد می کند
بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد می کند
هی فکر می کنم... و به جایی نمی رسم
هی فکر می کنم... و سرم درد می کند
دیشب یه پسر که سنش چند ماه مونده بود به 17 اومده بود سازمان انتقال خون بعد نمیدونست نمیگیرن خون ازش 2 ساعت هم منتظر بود که نوبت مصاحبه اش بشه...بعد دو ساعت که کارتشو داد به پرستارِ یه نگاهی کرد و گفت عزیزم تو که نمیتونی خون بدی...بیچاره بغض کرد..گفت ینی چی من مشکلی ندارم خودم راضی ام...هر کاری کرد نگرفتن ازش...با اینکه خیلی دلم سوخت ولی درود به شرفش
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 5 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....