reza
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز ... حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
reza
یک شب آتش در نیِستانی فُتاد .. سوخت چون عشقی که در جانی فُتاد
reza
یوسف گمگشته کلاهشم بیفته تو کنعان نمیاد برش داره شما با خیالِ راحت غم بخور
reza
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی .... رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی
reza
بعد بچه که بودم پیش خودم میگفتم خوش بحال خدا هر مغازه ای بره میشناسنش و ازش پول نمیگیرن ... تازه تو نونوایی ام صف واینمیسه
reza
وقتی گذاشتی که بعضیا وارد زندگیت شن و خاطره بسازن دیگه باید اینم قبول کنی که تا آخرین روز زندگیت همه اون خاطره ها چه شیرین و چه تلخ باهات میمونن...نکته ای که همیشه دیر میفهمیم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 30 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....