reza
سه درد آمد به جانُم هر سه یک بار ... غریبی و اسیری و غم یــار
reza
هانسی گوروهین بِله مولاسی وار؟ ... شیعه لرین حضرت عباسی وار
reza
منصور ضابطیان:تو دوست داری چیکاره بشی هانیه؟ هانیه: کارگردان .. :نه بابا کارگردانِ چی؟؟ ..:ینی بادکنکا که میرن تو هوا گم میشن من برم دنبالشون
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 9 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....