به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
این پست الا منُ یاد یه خاطره ای انداخت..امار و احتمالات داشتیم بعد موقع پایان ترم رفتم به یکی از پسر خرخونای کلاس که همه مطالب رو مینوشت گفتم داداش میشه جزوت رو بدی کپی کنم؟؟گفت من جزوهامُ به کسی نمیدم گفتم بی خیال قر نیا گفت باشه پس خودمم باهاتون میام که کپی بگیرید و ازتون میگیرمش.گفتم تو چرا بیای بشین اینجا شمارت رو بده من کارم تموم شد زنگ میزنم بهت با اکراه راضی شد بعد اینکه کپی گرفتم زنگ زدم بهش گفتم داداش شرمنده واسه من یه کاری پیش اومد رفتم خونه جزوتُ چند روز دیگه میارم طرف پشت گوشی نه آقا خاهش میکنم من از بعد از ظهر میخام شروع کنم بخونمش
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 37 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....