reza
مَردُمِ دیده ما جُز به رُخت ناظر نیست
reza
یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم ... غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم
reza
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ... گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
reza
تو کمدی الهی دانته آخرین طبقه جهنم مختص 4 نفره : شیطان یهودا بروتوس و کاسیوس که بزرگترین گناه رو انجام دادن
reza
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز ... اِستادهام چو شمع؛ مترسان زِ آتشم
reza
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار ... که در برابر چشمی و غایب از نظری
reza
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار ... که تُوسنی چو فَلَک، رام تازیانهی توست
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 19 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....