reza
بچه که بودم تصورم از خدا یه آخوندی بود شبیه آیت الله مدرس رو اسکناسای 10 تومنی که شبا موقع خواب میومد پشت پنجره و منُ نگاه میکرد .. من هم ازش میترسیدم هم دلم واسش میسوخت
reza
دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوییم.بلکه همچنین و بویژه آن است که چیزی راست تر از انچه هست بگوییم و در مورد دل انسان بیشتر از آنچه احساس میکنیم بگوییم .. آلبر کامو .. از مقدمه بیگانه
reza
امروز تو ولیعصر وقتی از جلو فرهنگستان هنر رد شدم دلم ییهو بدجور گرفت
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 15 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....