reza
دائم گل این بستان شاداب نمی ماند .. دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
reza
دیوانه كنی هر دو جهانش بخشی ... دیوانه تو هر دو جهان را چه كند
reza
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
reza
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر ... کای نور دیده بجز از کِشته ندروی
reza
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
reza
دل چون آینه اهل صفا می شکنند ... که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
reza
بابابزرگم اومده بود تهران رفتیم رسالت تونل رسالتُ که دید گفت این کاره شاهه .. هر چی گفتیم که این ُ تازگیا ساختن قبول نکرد و گفت شاه ساخته .. آخرش ما قانع شدیم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 51 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....