به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
@آزاده تنها که باشی... فکر میکنی ...فکرت را که کردی !،بیشتر تنها میشوی... ودوباره فکر میکنی... وبه جمع پناه میبری تا فکر نکنی... و در جمع که هستی.... به تنهایی فکر میکنی... فکر که میکنی ،درجمع گم میشوی ....گم که شدی،گورت! را هم پیدا نمیکنند... تنها میشوی... و..
هیچکس اینجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف
آنچه بر جا میماند
رد پایی است
تو دوره کد که بودیم 6 تا شمالی باهامون بودن همش با اینا سر فوتبال کل کل میکردیم یه بار تیم دادیم بچه های شمال و بچه های تهران .. دروازه بانمون وسط بازی سیگار میکشید یه شوت زدن بجای اینکه بگیرتش جا خالی داد گفت میگرفتمش سیگارم خاموش میشد 6-0 باختیمالبته ناگفته نماند یه موقعیت 50 درصد گل داشتیم که من خرابش کردم
وقتی که تو بدون وطن باشی
یعنی که در میان شب تردید در این زمانه ای که نباید دید
در شهر ترس و بی کسی و تهدید یک رود پر غرور پر از امّید
جاری به انتهای لجن باشی!
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....