به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
امیدوارم تصمیمی رو بگیری که به نفعت باشه حالا هر چی که هست و همچنین دعا میکنم اوضاعت روبراه بشه و اینجا باشی حالا حالا ها .. تو دختر دوست داشتنی ای هستی و اگه بری واقعن جای خالیت حس میشه
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که بیایی به سراغم خبری نیست
بچه که بودم بابا یه موتور یاماها 100 زوار در رفته داشت اونموقع تو محل قبلیمون بودیم بعد یکی از همسایه های با ذوق یه داستان در آورده بود که یه روز یکی میاد و این موتور حسن آقا رو میدزده بعد فرداش با موتور میاد و میگه آقا من اینُ بردم خونمون زنم نذاشت موتورُ ببرم تو گفت این خونه یا جای منه یا این موتور انقد این قصه پیچید تو محل که بابا رضایت داد عوضش کنه
ینی آینور جونش بسته بود به این موتور سوارش که میشدی نباید زیاد گاز میدادی چون هر ان امکان داشت پیچ و مهره هاش در آد بعد روز اخر با چنان حسرتی اینُ نگاش میکرد
آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او ، برایش دشوارتر میشود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت ، دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع میشود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور ، شخص بسیار خودکامه ، گرداگردش را علائق و آدمهایی میگیرند که هدفشان جدا کردن کامل او از واقعیت است. همهچیز دست به دست هم میدهند تا تنهایی او را کامل کنند.
به جون تو نباشه به جون بچه اولم که چند وقتیه ازش خبر ندارم تو دنبولر بودن من سر جمع تو روز شده یه ساعت که اینم همش در حال لوده
تازشم میدونم تا وقتی زنده ای حالت خوبه
هرکس حق آزادی عقیده و بیان دارد؛ این حق دربرگیرندهٔ آزادی ِ داشتن عقیده بدون مداخله، و آزادی درجست و جو، دریافت و انتقال اطلاعات و عقاید از طریق هر نوع رسانهای بدون در نظر گرفتن مرزها میشود.
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 20 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....