reza
سحرم دولت بیدار به بالین آمد ... گفت:برخیز که آن خسرو شیرین آمد
reza
زندگی بچّه ای بدون توپ ... گیج، در یک زمین خاکی بود
reza
یادمون نره که اصلیترین دلیل مشکلات و بدبختیامون نه روزگاره نه دیگرون
reza
ابری ست جهان.. اگرچه بی بارانند // تنها سبب گریه گنجشکانند
reza
عجب روز آرومی بود ... حداقل نکرد یه طوفانی بادی نسیمی چیزی بوزه یه کم هیجان پایان دنیا بگیریم خِیرِ سرمون
reza
خوشا به حال اون کَسی .. که توی رویای شماست
reza
از مقدمه پائولو کوئیلو بر کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم
reza
بیرون بودم هوا عجیب سه نفره ست
reza
از آدمایی که فکر میکنن همیشه حق با اوناست باید ترسید
reza
یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم ... غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم
reza
صحرایه قیزلارون نه دئسون قاچماسون حسین ... بیر قوش کی آشیانهسی یاندی هاراسی وار
reza
من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم ... من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 33 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....