به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
بعد اونوقت بچه که بودم بعد از ظهرا تجهیزات کف درست کنیمو(از همینا که این دخترِ داره)ورمیداشتم میرفتم رو پشتِ بوم کف درست میکردم تو کوچه و یه عده اُسکول تر از خودمم میدوویدن دنبالِ کفا که بترکوننشونالکی خوش بودیم
امروز یه گوسفند گرفتیم که قربونی کنیم بعد انگار فهمیده بود که قراره چه بلایی سرش بیاد و منم اصن راضی به این قضیه نیستمهی منُ نگاه میکرد و ته نگاش میخوندم که میگه رضا به دادم برسکاری از دستم برنیومد واسش
یه آهنگ قدیمی از جواد یساری از یکی ازدوستام گرفتم امروز نیم ساعت پیش تو سیستم پلِیِ اش کردم بابام بدو بدو اومد تو اتاقم نشست رو صندلی گفت بذا بخونهبعد صورتش رو نگاه کردم دیدم یه لبخند کمرنگی نشست رو صورتش سه بار گوشش کرد...نمیدونم یادِ چی افتاد..نپرسدمَم ازش
در حالى كه جايگاه بدن ما براى فردا #گور خواهد بود، كه در تاريكى آن نشانه هاى زندگى انسان از ميان می رود، و خبرهاى آن پنهان می گردد و گودالى است كه هر چند بر گشادگى آن افزوده شود و دست گوركن آن را گشاده گرداند، سنگ و كلوخ، آن را می فشارد و خاك روى هم انباشته سوراخهاى آن را می پوشاند
چیزی شبیه اسم قشنگِ مرگ
پُر کرده است کلّ جهانش را
این مرد را تکان بده هی لطفاً
کابوس تو بریده امانش را
عمری میان ماندن و هی رفتن
شک کرده است مورچه ی کوچک
در دست چپ گرفته تو را محکم
در دست دیگرش چمدانش را!
قندیل های قرمز افکارش
از غارهای خواب تو آویزان
نوعی سکوت عاشق و طولانی
پر کرده است حجم دهانش را
در یک اتاق گِرد نشسته مرد
یک گوشه مثل بچّه ی آدم که...
امّا اتاق گوشه ندارد که!!!!!!!!!
تف می کند تفاله ی جانش را
با عشق و مرگ و فلسفه و فریاد
با خون و اشک و وسوسه و پوچی
یک قصّه ساخته ست مگر شاید
ساکت کند دل نگرانش را
فریاد می زند همه ی خود را
در این ترانه های غبارآلود
با اینکه اهل شهر نمی دانند
معنای واژه های زبانش را
امروز می رود به دیاری دور
مردی که خواب های بدی می دید
و صفحه ای سیاه به نام #مرگ
پُر می کند تمام جهانش را
هر وقت قرآن میخونم(که متاسفانه تو این ماه بعد مدتها رفتم سراغش)آخر سر میرم سراغ آیه آخر سوره منافقون.....وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا....معنیش میشه:"و خداوند هرگز #مرگ کسی را که اجلش فرا رسیده، به تأخیر نمی اندازد"...ترسناکِ
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 32 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....