به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
الان تو ستارخان بودیم نزدیک 40 تا دیگ بزرگ آش نذری داشتن درست میکردن و کلی ادم جمع شده بودن که آشُ هم بزنن .. خیلی قشنگ بود بعد من رفتم پرسیدم کی میتونیم بخوریمش ایشاللاگفتن فردا صبح
سر و کله زدن با فلان راننده و شاگرد راننده اتوبوس و فلان مستخدم شیرهای یا فلان کارمند از زیر کار در رویِ فلان وزارت خانه سودی ندارد. خشم و کینهات را یکجا جمع کن و از آن بمبی بساز و با آن #ستمگری را منفجر کن
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....