reza
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود ... دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
reza
همه آرزویم اما ... چه کُنم که بسته پایم
reza
اِی نسیم سحر آرامگه یار کجاست ... منزل آن مَهِ عاشق کُشِ عیار کجاست
reza
سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی ... یعنی فراموشی فراموشی فراموشی
reza
هیچ اندیشه ای در این دنیا آنقدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب آمیز برای به به کرسی نشاندن آن اندیشه را توجیه کند
reza
یه ویلا لب دریا که صبح همین که از خواب بیدار شدم چشمم بیفته به دریا و بدو بدو بپرم توش بعد که خسته شدم بزنم بیرون و بیام سمت ویلا و وقتی دارم خودمو خشک میکنم باز چشمم بیفته به دریا و یه ندایی درونم بگه:احمق دریاستا!!!چرا زدی بیرون؟؟بعد باز بدوام و بپرم تو آب و این پروسه انقدر تکرار بشه که تو دریا غرق بشم و جنازمم هیچوقت پیدا نشه
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....