reza
چه می شد این شب خسته به سمت لب برود/// کسی که آخر خطـّم... عقب عقب برود/// از انتهای زمستان، بهار برگردد//// که با فشار ِ دکمه... نوار برگردد!!
reza
شبستان امام خمینی حرم حضرت معصومه...شب 23 رمضان
reza
به همان سادگی ... که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار .... سقف واگن متروک را ترک می گوید ... دل، دیگر در جای خود نیست
reza
تو را که هر چه مرادست میرود از پیش ... ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد
reza
از چراغ قرمز و کمربند ایمنی متنفرم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....