reza
در سایه ها فروغ تو ینشست و رنگ باخت ... او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
reza
دست مرا که ساقه سبز نوازش است...با برگهای مرده هم آغوش می کنی
reza
مهارُم کردی و دادی به ناکَس ... فزودی هر زمان باری به بارم
reza
مـا درس سـحـر در ره مـیـخـانـه نـهـادیم.....مـحـصـول دعـــا در ره جـانـانــه نـهـادیـم
reza
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق..... هر دم آید غمی از نو به مباركبادم
reza
وای دلا این چه بی فروغ شبی بود ... حیف ، گذشت امشب و گناه نكردیم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 33 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....