reza
سر جلسه کنکور یه رُبع دیر رسیدم
reza
زیر آسمان وطنی که در آن تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
reza
گرچه خونم نمی رود .. لیک به گمانم .. که مجروحم
reza
فردای انتخابات تو ولیعصر قشنگترین شعاری که شنیدم این بود که : وای به حالت روحانی / روی عهدت نمانی
reza
زندگی اینه که وقتی خطری تهدیدت کرد بتونی توی 30 ثانیه همه چیز رو اینور خیابون رها کنی و از خیابون رد شی
reza
چون عاقبت کارِ جهان نیستی است .. اِنگار که نیستی چو هستی خوش باش
reza
با چشم نمیبیند یا راه نمیداند ... هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 13 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....