reza
اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت ... اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود
reza
تو اسلام آباد غرب که بودم یه کافی نتی میرفتم که یه دختره مسئولش بود و بعد یه مدت که مشتری دائمی شدم میز شماره 7 رو همیشه واسه من رزرو میکرد و اگرم کسی پشت اون میز بود بهش میگفت که این آقا یه نرم افزاری رو میخان که فقط رو این سیستمه و جاش رو عوض میکرد حتی روز آخر ازش خداحافظی هم کردم .... دیروز دم غروب اومد تو مغازه و کلی هم خرید کرد
reza
بَر عقل من بخندی گَر در غمش بِگِريَم
reza
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ... بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 12 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....