reza
صدا همون صدا بود .... صدای شاخه ها و ریشه ها بود .... بهار بهار ... چه اسم آشنایی .... صدات میاد ... اما خودت کجایی
reza
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ... بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
reza
دُم به کَله می کوبَد ... و شَقیقه اش دو شَقه می شود ... بی آنکه بداند حلقه آتش را خواب دیده است
reza
دل من بود گرفتار بُتِ جلوه گری ... دلبر گل به سری , عشوه گری ,لب شکری .... دوش دیدم بر اغیار وی را در گذری... سوخت از رشک دلم گفتمش ای رشک پری
reza
من ... یک جای دنیا ... خیلی خوشبختم
reza
تا درد نیابی تو به درمان نرسی ... تا جان ندهی به وصل جانان نرسی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 19 ساعت و 43 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....