reza
یاد باد آنکه خراباتنشین بودم و مست .. و آنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
reza
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ... ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
reza
مرگ من روزی فرا خواهد رسید ... در بهاری روشن از امواج نور
reza
در کنار مرگ این تنها پرستاری که دارم ... مانده ام بیدار نقش مرگ خود را می نگارم
reza
خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی ... گفته بودند و باز یادم رفت:
reza
گَرَم یاد آوری یا نه // من از یادَت نمی کاهَم
reza
که مَست توی کوچه های غَمَت بِدَوَم
reza
میزنی تو زخمه و بر میرود ... تا به گردون زیر و زارم روز و شب
reza
یادمه تو نشنال جئو گرافیک یه مستند درباره گور خرا نشون میداد یه گور خر ماده تو زمان مهاجرت مریض شده بود و یه دفعه افتاد رو زمین و دیگه نتونست پاشه بچه ش اومد کنار مادرشُ سعی میکرد کمکش کنه که پاشه . گله داشت به راه خودش ادامه میداد بعد گورخر نر که کلی ماده دیگه زیر دستش بودن گله رو ول کرد و اومد پیش زن و بچه ش و کنار اونا موند
reza
آنَک قصاباناند بر گذرگاه ها مستقر .. با کُنده و ساطوری خون آلود .. روزگار غريبی ست نازنين .. و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....