به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
عکس اول واسه کتاب تعلیمات اجتماعی سال 88 که وزیر امور خارجه میر حسین موسوی بود و تو عکس هست ولی تو عکس که همون کتاب سال 90 خبری از وزیر امور خارجه نیست...تحریف احمقانه تاریخ
“تبلیغاتی از این قبیل متعلق به دوران قدیم است و از شگردهایی استفاده می کند که در رژیم های توتالیتر شبیه شوروی دوران استالین و یا رومانی زمان چائوشسکو استفاده می شد. کسانی که این تبلیغات را سازمان دادند نه جامعه خودمان را می شناسند و نه درکی از فضای متحول بین المللی دارند. آنها در فضای قبل از گسترش تکنولوژی ارتباطات زندگی می کنند"....سخنرانی میر حسین ابتدای پاییز 89
بدم میاد از اینایی که میگن این راهی که تو رفتی رو ما قبلن رفتیم و برگشتیمامروز به یکیشون گفتم بیوتیفول شما بلد نبودی چجوری بری ما میریم بیا ببین و یاد بگیر...واسه آیندگانتم خوبه
@ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ شادی خانوم تولدت بسی مبارک باشه.... امیدوارم هر روز شادتر و موفقتر از روز قبلت باشی و به همه آرزوهای قشنگت مخصوصن خانوم دکتر شدن برسی
یک کلاغ سیاه راه افتاد
طوطی ات از دکان رنگرزی
بوق ماشین تر تو می آمد
راه بندان آدمی عوضی!
در اروپای خسته ات می گشت
توی میدان پرنده ای فلزی
همه ی شهر ما و ما بودیم
خنده ی گاو توی کلّه پزی
توی هر کوچه ای که می رفتیم
وسط بنز صحبت نان بود
توی جیبم کنار پاسپورتم
دردهایی بدون درمان بود
توی سیگار «تیر » من می سوخت
چشم هایی که رنگ «باران » بود
پیش پایم سگی عرق کرده!
توی جیبم دو بُطر «ایران » بود!!
وسط «کافه نادری » بودم
بچّه ای با آکاردئون می خواند!
دختری توی دستشویی رفت
یک تریلی که زیر باران ماند
که سرش را به مشت می کوبید
که مرا توی چشم هات نشاند
گاو در کوچه های من می گشت
یک پرنده رسید تا «فنلاند »
غربت لعنتی گم شده ای
در میان ترانه ها بودم
مثل یک فحش بی پدر مادر
وسط عاشقانه ها بودم!
در زبان بدون معنایت
«خاستگاه نشانه ها » بودم
حسّ یک ناتوانی جنسی
داخل [!] خانه ها بودم
توی ذهنت «حساب » می کردی
«جبر »هایی که انتخابت بود
فلسفه در سرت قدم می زد
بحث برداشت حجابت بود!!
عشق، یک کوچه پشت «آزادی »
درد، میدان «انقلابت » بود
زیر بالش کتاب «مارکس « ،» هگل »
دختری توی تختخوابت بود
پشت پاییزها کلاغی بود
تا که مشکی کند بهارم را
همه ی شهر قرص و دکتر بود
تا بگیرد کسی فشارم را
در تنم گاو خسته ای می خورد
توی هر رستوران ناهارم را
پاره کردند از تو بی پرده
مرزها سیم خاردارم را
آرمان های تکّه پاره شده
توی یک کافه گریه ای خوشحال
زدن بطری ات به تلویزیون
خواب دیدن به چیزهای محال
راه های رهایی انسان!
پشت هر جمله چند استدلال
بحث داغ من و تو توی اتاق
مگسی خورد توی شیشه ی هال!
هر کجای جهان لعنتی ات
بر سر هیچ گفتگویی بود
سگ ولگرد از خودش پا شد
استخوانی میان جویی بود
توی هر کوچه ای که می رفتم
عشق، در حال بازجویی بود
زندگی یک شماره ی ناقص
روی دیوار دستشویی بود
@سعیده آنتوان چخوف یه جمله داره که میگه:در میانِ کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند یه عده همیشه غایبَند اونا #شیرازیان که تو خونه لم میدن و دعا میکنن
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....