reza
گر بَر فَلکم دست بُدی چون یزدان ... برداشتمی من این فلک را ز میان
reza
نگفتمت که جای بوسه آ... کریه بر دهانِ سُرخِ آتشت می نهند
reza
و خاک ، خاکِ پذیرنده ... اِشارتی ست به آرامش
reza
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ... فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
reza
اما این حادثه برج و کبوتر ... قصه فاجعه دل بستگی شد
reza
غریبه آی غریبه آی غریبه ...
reza
نَفَس بر آمد و کام اَز تو بر نمی آید ... فغان که بختِ من از خواب در نمی آید
reza
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم .. شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 15 ساعت و 11 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....