reza
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است .... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟!
reza
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز...بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
reza
من نمیدونم چرا اینجوری ام اصلنم دوست ندارم اینجوری باشم ولی اینجوری ام دیگه..کاریشم نمیشه کرد
reza
توسط موبایل در
بروبکس توییت
تو پادگان وقتی یکی میومد و یه کاری میگفت و حواله میکردیم دو سه روز بعدش نامه اضافمون میومد با موضوع"سستی در امورات محوله"..بعد هر وقت اخبار میگه فلانی جرمش "اقدام علیه امنیت ملی" یاد پادگان میفتم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 11 ساعت و 1 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....