reza
خدا رو شکر هیچوقت نخواستم خودم رو به کسی تحمیل کنم
reza
لب بر لب من نهاد و می گفت به راز ... مِی خور، كه بدین جهان نمی آیی باز
reza
وقتی که من نمیدونم دو دقیقه دیگه زنده ام یا نه اگه امروز رو فدای فردا کنم خریت کردم(نظر شخصی خودمه البته)
reza
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را ... او که هرگز نتوان یافت همانندش را
reza
بترکان یکی یکی حفره های ریه هایم را ...
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 55 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....