reza
بابای دوستم تعریف میکرد تو جوونی یه شب دیر وقت یا چند تا از دوستام از یه کوچه رد میشدیم که پنجره یه خونه تو طبقه سوم باز شد و یه مرد اومد لب پنجره یه نخ سیگار روشن کرد و ریلکس شروع کرد کشیدن .. من به دوستام گفتم تازه از بغل عیال بلند شده و اومده یه نخ سیگارش بکشه و باز بره بغل عیال .. خوش بحالش چقدر خوشبخته(بقیه در دیدگاه)
reza
بُردم شکایَت از تو پیشِ مستی چَشمَت ... لَب وا نکرد اما صدای سُرمه بنیادم
reza
تنها نکته مثبت این روزا که آدمُ دلگرم میکنه اینه که این روزا هم میگذرن
reza
وای اگر اَز پَسِ امروز بُوَد فردایی
reza
وقتی که واقعیت زندگی از تلخترین کابوسها ترسناکتر میشه دیگه کابوس ترسی تو دلت ایجاد نمی کنه
reza
بنماند هیچَت اِلا هوس قمارِ دیگر
reza
دلم رمیده لولی وشی ست شورانگیز ... دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 55 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....