reza
زن یکی از بچه های پاساژ رو امروز گشت گرفته بود رفت و آزادش کرد و آورد مانتوش یه کم بالاتر از زانوش بود میگفت خانوم ماموره گیر داده بود که کوتاهه
reza
قدر مُسَکِنا رو بدونید .. جواهراتی ان واسه خودشون
reza
دارد صدایت میزنم بشنو صدایم را ... بیرون بکش از زندگی و مرگ پایم را
reza
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو ... پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
reza
در زُلفِ چون کمندش ای دل مَپیچ کانجا ... سرها بریده بینی بی جُرم و بی جنایت
reza
دلی سربلند و سری سر به زیر ... از این دست عمری به سر برده ایم
reza
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی .. رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی
reza
دلى سر بلند و سرى سر به زیر ... از این دست عمرى به سر برده ایم
reza
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن ... هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
reza
ترسم این قوم که بر درد کشان می خندند .. در سر کار خرابات کنند ایمان را
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 55 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....