reza
چه شب خوبی بود...فارغ از اینکه دعاها و آرزوها براورده بشن خود دعا کردن حس آرامش خیلی قشنگی به آدم میده...کاش همیشه اینجوری بود...کاش این آرامشِ دائمی بود
reza
چهره نگاری یک جنایتکار .. طرحی زیبا از مانا نیستانی
reza
میرود صبح و اشارت میکند ...کاین گلستان خنده واری بیش نیست
reza
تا به کِی نازی به حُسن عاریَت ... ما و من آیینه داری بیش نیست
reza
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود ... از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
reza
محمد رضا شاه بهار سال 57 رفته بود مشهد استقبال فوق العاده و بی سابقه ای ازش شد دی ماه همون سال فرار کرد .. بعد ها تو کتاب خاطراتش نوشت هیچوقت نفهمیدم مردمی که اونطور جاوید شاه میگفتن چطور چند ماه بعد مرگ بر شاه گفتن
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 44 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....