reza
صبح خواهد شد .. و به این کاسه آب .. آسمان هجرت خواهد کرد
reza
به همین دلیل میزنیم بیرون
reza
یکی از آرزوهام این بود که یه بار استرسی که دخترا شب امتحان دارن رو تجربه کنم .. متاسفانه میسر نشد
reza
گریه نکن دخترم ... هیچکدام از همکلاسی های تو مادری ندارند .. که حتی برای بیست هایشان شعری بگوید
reza
شوق دیدار گل روی تو از پرده دل .. اشک را رقص کنان بر سرِ مژگان آورد
reza
بنده همی گویم و گفته ام بارها که هزاران بار خدا رو شکر میکنم که تو این مملکت دختر به دنیا نیومدم
reza
گاهی یه آهنگ خوب همون کاری رو باهات میکنه که یه تکیلای 55 درصد
reza
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم ... و از آن روز که در بندِ توام آزادم
reza
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ... دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
reza
از صبح ساعت 6 زدم بیرون کلن هم تو خیابون بودم تازه برگشتم خونه دارم هلاک میشم از تشنگی
reza
بلایی که کلیسا سر مسیحیت تو قرون وسطی آورد ...
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....