reza
یک دم آرام ندیـدم دل خـود را همـه عمــر ... بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
reza
یه کتاب در باره فلسفه میخوندم توش گفته بود که آدم باید به همه اتفاقای ممکن زندگیش فکر کنه حتی تلخ ترینش .ولی ...
reza
کتابِ خوب کتابیه که فکرت رو به خودش مشغول کنه و بهم بریزدت.بابا گوریو رو تموم کردم امروز تا یه ساعت اعصابم به شدت خرد بود
reza
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم ... گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست
reza
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما ... با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
reza
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم ... آن قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
reza
مرگ من روزی فرا خواهد رسید ... روزی از این تلخ و شیرین روزها
reza
مي كنم تنها از جاده عبور ... دور ماندند ز من آدمها
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 45 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....