reza
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته ... امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم
reza
اودیسه هومر رو میخوندم به یونانیای قدیم حسودیم شد
reza
زندگی افسانه ای ست که از زبان دیوانه ای نقل می شود
reza
تو اولین حج بعد واقعه کربلا یکی از اهالی کوفه میره پیش محمد بن عمر(همون عُمَری که هی لعن و نفرینش میکنن)و بهش میگه من یه پشه رو لباس احرامم نشست و کشتمش و حالا خونش ریخته رو لباسم و خون رو نشون محمد بن عمر میده و میپرسه آیا حج من باطله؟؟اونم جواب میده تو روز روشن جلو چشات سر نوه پیامبر رو بریدن ککتم نگزید حالا لنگِ یه تیکه خونی؟
reza
حسرَت فریاد کردنِ ... اسم کسی با صِدامِ
reza
مرداد سال 32 تازه ازدواج کرده بود و تو تهران سرباز بود 28 اُم بهشون دستور میدن برن محاصره خونه مصدق . نزدیک به 10 باری واسم تعریف کرد که اون روز خیلی کلنجار رفتم با خودم که نرم ولی تازه ازدواج کرده بود نمیرفتم اذیتم میکردن بعدشم من که یه سرباز بیشتر نبودم در هر صورت این اتفاق میفتاد .. همیشه اینجا کمی مکث می کرد و یه آهِ بلند می کشید و میگفت : نه نباید میرفتم
reza
یارم چو قدح به دست گیرد .. بازار بتان شکست گیرد
reza
تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید ... بهتر ز مِیِ ناب کـسی هیـچ ندید
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....