reza
اعتراف میکنم هیچوقت نتونستم با گوشی لمسی ارتباط برقرار کنم همش دستم میخوره به جایی که نباید{-112-}
reza
مرکز اهدای خون تهران.....ساعت حول و حوش یک نصفِ شب...تا ساعت 4 آدم بود تو مرکز تازه از ساعت یک یک و نیم دیگه کسی رو راه ندادن تو
reza
از ته قلبم دعا میکنم که امشب هیچ کدوممون دست خالی نمونده باشیم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 4 ساعت و 18 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....