reza
یعقوب وار وااسفاها همیزنم ... دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
reza
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ... ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
reza
فردا که از این دِیر فنا در گُذریم ... با هفت هزار سالگان سر به سَریم
reza
گشوده باد هميشه دربهاي افتخار / به روي اين چنين زني / گشاده باد دستهاي اين چنين زني / ستوده باد اين چنين زني
reza
خاموش کردم تویِ لیوانَت خُدایم را ...
reza
یادمه اولین باری که دستم رو گرفت سرم رو گرفتم رو به اسمون و تو دلم به خدا گفتم الان اگه بیای پایین و خودت رو جر بدی که بیا جامون رو عوض کنیم میگم نه
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 26 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....