به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
امروز دو تا دختر اومدن مغازه گوشواره ها رو نگاه میکردن یکیشون گفت آقا به نظر شما کدوم به من میاد گفتم اونی که دست دوستتونه یهو با تعجب نگام کردن جفتشون و گفت ایشون مامانمه
10 سالم بود با کلی ذوق و شوق نیشستم یه دفتر 60 برگ داستان نوشتم درباره چند تا بچه که میرن فضا و کلی اتفاق براشون پیش میاد .. بعد به هر کی نشونش دادم گفت برو بابا کی حال داره بشینه اینُ بخونهاستعدادم هلاک شد اصن
امروز واسه بچه ها یه مشتری عرب اومده بود انگلیسی بلد بودن رفیقم گفت رضا بیا اینُ راه بنداز ... جنس فروختم و آخرش هر چی به ذهنم فشار آوردم که قابل نداره به انگلیسی چی میشه نتونستم معادلشُ پیدا کنم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 16 ساعت و 30 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....