reza
تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار ... من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
reza
اگر هزار غم است از جفای او بر دل ... هنوز بنده اویم که غمگسار من است
reza
در یک اتاق گِرد نشسته مرد ... یک گوشه مثل بچه آدم که
reza
صورت نَبست در دل ما کینه کسی
reza
در حق انسانهایی که دوستشان دارم، آرزوی رنجوری، پریشانی، بیماری، بدرفتاری و آزردگی میکنم. آرزو میکنم آنها با خودخوارشماری ژرف، عذاب بی اعتمادی به خود، و بدبختی شکست خوردگان ناآشنا نمانند.
reza
صدایم را اَز پرنده های مُرده پَس بگیر
reza
اگر زندگی و هستی شادی آفرین بود در آن صورت همه با بی میلی به حالت ناهشیار خواب نزدیک می شدند و با شادی دوباره از خواب بر می خاستند. ولی درست عکس این امر مصداق دارد زیرا همه با اشتیاق زیاد به خواب می روند و با بی میلی دوباره از خواب برمی خیزند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 59 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....