به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
خب اگه واقعن جنگ همونی بشه که میگن خریته جلو رفتن اونایی ام که میرن جلو خریت کردن و تاوانش رو میدن
هر چند همه اینا فعلن نظریه ست باس منتظر موند تا ببینیم چی پیش میاد
امروز یه زنه اومد مغازه بچه شم بغلش بود بچه ش یه پسر تُپُلِ لپپو بود خیلی ناز بود .میخاست جنسا رو نگاه کنه گفتم بچه رو بدید بغل منبعد که مامانه کارا رو دید خاست بچه رو بگیره نمیرفت بغل مامانش
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....