به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
روزی مریدان مناظره همی کردندی که اَپل بهتر بودندی یا گلکسی؟؟که ناگاه شیخ بر فراز فرو آمدندی و مریدان از ترس گوشی ها را در خشتک فرو بردندی.شیخ گفتندی:نترسید در بیاورید!! همه خشتک بدریدندی و گوشی و تبلت ها را با هزار مکافات درآوردندی شیخ خندیدندی و GLX را راحت از جیب در آوردندی و در افق محو شدندندی!!
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....