reza
یار بیگانه مَشو تا نَبری از خویشم ... غَم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
reza
کُفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل ... در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
reza
وودی آلن یه جمله قشنگ داره که میگه:همیشه در گروهی که ما عضوش نیستیم بیشتر خوش می گذرد
reza
زمانی که واقعا درک کنیم که در مرگ چیز هولناکی وجود ندارد در زندگی هیچ چیز هولناکی وجود نخواهد داشت
reza
بابابزرگم اومده بود تهران رفتیم رسالت تونل رسالتُ که دید گفت این کاره شاهه .. هر چی گفتیم که این ُ تازگیا ساختن قبول نکرد و گفت شاه ساخته .. آخرش ما قانع شدیم
reza
سحرم دولت بیدار به بالین آمد ... گفت:برخیز که آن خسرو شیرین آمد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 14 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....