reza
جاده ای در پیش رو دارم که پایانی ندارد ... خسته ام اما هنوز آسیمه سر ره می سپارم
reza
بچه که بودم تصورم از خدا یه آخوندی بود شبیه آیت الله مدرس رو اسکناسای 10 تومنی که شبا موقع خواب میومد پشت پنجره و منُ نگاه میکرد .. من هم ازش میترسیدم هم دلم واسش میسوخت
reza
وقتی که واقعیت زندگی از تلخترین کابوسها ترسناکتر میشه دیگه کابوس ترسی تو دلت ایجاد نمی کنه
reza
گِردِ آن شمع طرب می سوختم پروانه وار .. پای آن سروِ روان اشکِ روانی داشتم
reza
بنماند هیچَت اِلا هوس قمارِ دیگر
reza
توسط پیامک
دارم هوای گریه بدون بهانه ای
reza
مزخرفترین دعایی که میشه واسه یه نفر کرد اینه که ایشاللا 120 سال عمر کنی
reza
یواش می زَنی از پشت سر به من دستی ...
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 49 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....