الهام
توسط موبایل
الان يا خودمو ميكشم يا اين دختررو......هر چي ميگم حرفه خودشو ميگه
الهام
توسط موبایل
ترنم باد، آوای دریا، به من می گویند که از بودن خود شاد باشم . . .
الهام
توسط موبایل
دله دنيارو خون كردى كه اينجورى تو رفتى......
الهام
توسط موبایل
بچه ها ٦سال پيش ما شبو رفته بوديم مهموني وقتى برگشتيم بابام داشت به فيلمه جزيره نگاه ميكرد كه خوابش برد ما هم تو اتاقمون خوابيده بوديم نگو لوله ى بخارى از جاش دراومده ما هم نفهميديم خداروشكر خونه نبوديم وگرنه اگه گازرو روشن ميكرديم خونه آتيش ميگرفت چون بابام پايين خوابيده بود طوريش نشده بود ولي ماها.....تقريبا يه هفته تو بيمارستان بوديم خداروشكر كه بابا پايين خوابيده بود و مارو تونست به بيمارستان ببره ......
معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
14 سال و 11 ماه و 1 روز و 7 دقيقه قبل توسط موبایلدختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

14 سال و 11 ماه و 23 ساعت و 46 دقيقه قبل