دوسال پيش پسر داييم ساعت ٤نصفه شب بهم زنگ زد داشت گريه ميكرد ازش پرسيدم چى شده گفت إحسان(پسر داييم)خودشو كشده بياين ....
بقيه ي حرفاش يادم نيس از حال رفتم وقتي پاشدم مامانم اينا سيا تنشون بود
هميشه وقتي نصف شب از خواب پا ميشم حالم بد ميشه
تو عمرم اين همه خسته نشده بودم....بابام امروز صبح خودش خودشو مرخص كرده از بيمارستان زنگ زدن كه برگه ى ترخيص رو امضا كرده و اومده يهو ديديم در باز شد گل آمد سوسن و سنبل آمد....حالا از صبح هى مهمون مياد ديگه دارم ميميرم از خستگى