امير
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام...........
امير
عاقیت خاک شود حسن جمال منو و تو....روزگار میگذرد وای به حال منو و تو
امير
شمع بزم محفل شاهان شدم ذوقی ندارد....خوشا شمعی که روشن میکند ویرانه ای را
امير
دل من در سبدی عشق به نیل توفرستاد....نگهش دار به موسی شدنش می ارزد
امير
از چه ای دوست چنین در پی دلدار روی؟؟//عاقبت کله شوی یا که سرکار روی
امير
انتظار" آدم را پیر میکند! اما من دلم از این میسوزد که تازه هنوز "منتظرم" خودم را پیدا کنم. پس دست روی دلم نگذار روزگار... ، ما دلهرههایمان را "جمعه" با تمام اشتیاق روی دست میگیریم، هم خودمان آرام شویم، هم بگوییم دوستت داریم و لابلای بغضهایمان که گاهی از گلو پایین نمیرود، فریاد بزنیم: "تـنـهـــایـیـــم خــــــدا"،خدا صدای ما را میشنود.،زمین به بندگان شایستهی او خواهد رسید
امير
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.
امير
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت......دیوانه ای به اوج جنونم کشید و رفت....پس کوچه های قلب مرا جستوجو نکرد...اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
امير
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود....تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
امير
تو را ناديده اي از ديده بهتر دوست ميدارم. تو را با جان شيرينم برابر دوست ميدارم . تو را اي آسمان عشق و اميد و وفاداري، به قدر آسمان و ماه و اختر دوست ميدارم . فرستادم برايت نامه اي از راه دور امشب ، كه تا باور كني اي ماه منظر،دوست ميدارم . نثارت كرده ام گلچيني از ديوان اشعارم، تو را اي برتر از ديوان و دفتر، دوست ميدارم . اگر صد بار آزارم دهي من با صفاي دل ، برايت مي نويسم بار ديگر، دوست ميدارم. برايم نامه اي از عشق با پیك صبا بفرست. سحر گاهان صبا چون مي زند در، دوست میدارم . برايت دانه مي پاشم به بام عشق و دلداري ، ا گر افتي به دامم چون كبوتر دوست میدارم...
امير
برو ای يار دگر فکر من زار مکن/ گرچه من می شکنم چشم خود آزار مکن/ تو پر پرزدن و حالت رفتن داری/ دگر انديشه اين مرغک بيمار مکن /کاخ شاهانه کنون در طلبت می جوشد/ به سرای غم من قلب خود افگار مکن/ تو زليخا و خريدار تو يوسف باشد /درهمی خرج بر اين برده بازار مکن/ بلبل باغ و چمن خيز و گل سرخ بجو /پر خود ريش به همصحبتی خار مکن