Alireza
تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند - تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت - دست در حسرت سنگ - سنگ در آرزوی پرواز است
Alireza
من مرغ آتشم - می سوزم از شراره این عشق سرکشم - چون سوخت پیکرم - چون شعله های سرکش جانم فرو نشست - آنگاه باز از دل خاکستر - بار دگر تولد من - آغاز می شود
Alireza
از دوستان آذری زبان کسی اینجا هست که ادبیات خونده باشه یا آشنایی با ادبیات داشته باشه.......
Alireza
اشباع شد - از آستان گذشت - از آستان درد - اندام - بی حس مطلق توقف - ریزش - و انهدام