Alireza
زندانی دیار شب جاودانیم - که روز از دریچه زندان من بتاب - می خواستم به دامن این دشت چون درخت - بی وحشت از تبر - در دامن نسیم سحر غنچه - واکنم - با دست های پر شده تا آسمان پاک - خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم... صبحتون بخیر...
Alireza
رفتم به کنار رود - سر تا پا مست - رودم به هزار قصه میبرد ز دست - چون قصه درد خویش با او گفتم - لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست
Alireza
از شوق به هوا ...به ساعت نگاه میکنم.. حدود سه نصف شب است... چشم میبندم که مبادا چشمانت را... از یاد برده باشم ...
Alireza
لب دریا نسیم و آب و - آهنگ - شکسته ناله های موج بر سنگ - مگر دریا دلی داند که ما را - چه توفان هاست دراین سینه تنگ - تب و تابی است در موسیقی - آب - کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟
Alireza
من پا به پای موکب خورشید - یک روز تا غروب سفر کردم - دنیا چه کوچک است - وین راه شرق و غرب چه کوتاه - تنها دو روز راه میان زمین و ماه
Alireza
یک شب از دست کسی - باده ای خواهم خورد - که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد - با من از هست به بود - با من از نور به تاریکی - از - شعله به دود - با من از آوا تا خاموشی - دورتر شاید تا عمق فراموشی
Alireza
ای ره گشوده در دل دروازه های ماه - با توسن گسسته عنان - از هزار راه - رفتن به اوج قله مریخ و زهره را - تدبیر می کنی - آخر به ما بگو - کی قله - بلند محبت را - تسخیر می کنی ؟