Alireza
گناه را به گردن فاصله می اندازیم - ولی بهار دشمن صبر است - مگر نگفتی : برایم دروغ ننویس ! آن که بر زانوان تو به خواب می رود - کتاب نیست - مگر ندانستی آن چه رابطه را گره کور می زند ، نه طول فاصله - کمبود حوصله خواهد بود ؟
Alireza
من در نفس تو رمزها یافته ام - من با نفس تو زندگی ساخته ام - من در نفس تو یافتم مکیده ای - با خون ترانه ی تو در رگ هایم - درخشک ترین کویر - بی باران
Alireza
آسمان سجاده های رو به راه - و درختان حاشیه ی آب - اذان گفته بودند - که به راه افتادی - سیب های سحرگاهی - به خواب باغچه - افتادند - که در کوچه می رفتی - سایه ای از من دور شد - چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است... صبحتون بخیر ...
Alireza
کمی جلوتر - من آن طرف امروز پیاده می شوم - کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار - کسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید - از آن - طرف کودکی - و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد - کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار