Alireza
سفر گزید باز از این کوچه همنفسی - پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی- کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت- شبیه لاله به انبوه داغ عادت داشت - کسی که همنفس موجهای دریا بود - صداقت نفسش در نسیم پیدا بود
Alireza
شب فرو می افتد - ومن تازه می شوم - ازاشتیاق بارش ِشبنم - نیلوفرانه - به آسمان دهان باز می کنم - ای آفریننده ی شبنم وابر - آیا تشنگی مرا پایان می دهی ؟ - تقدیر چیست ؟ - می خواهم از تو سرشار باشم
Alireza
به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد - صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد - سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم - دمی به بالش دامان تو غنوده نشد