Alireza
می توانی بود - فارغ از امواج درد بی شماری چشم - می توان رقصید با رویا تمام عمر - می توان بی درد خندان بود - در درون جنگل اندوه - من نه آنم کز برونم دیدنی باشم - یک نگاه ؛ گویای موجی از درونم می تواند بود - لیک دریا را ز موجی کی توان دریافت
Alireza
هنوز سرشار بارانم - هنوز از تشنگی باغ لبریزم - ترنم های من فریاد مرغان سبک بال است - و اشک گریه های دور من - از قصه ی غمگین جانسوزی است
Alireza
غرقاب آفریده های خویشیم - به رهائی خود پریدن - پی افکن جهانی نو - فرو ریزی حصارها - و آرزوی تداوم متکامل آزادی - آه - سراسر راه همواره پر نشیب و فراز است - تا بیکرانگی عشق و رهائی
Alireza
به درک نسیم آمده ایم - در بستر ستاره و سبزه - با اندیشه ی شکفته ی گلهای رنگ رنگ - در پیچ و تاب باور بارییدن - همواره روشن بودن - درک بلند پایداری است - آه؛ چه انتظار بیهوده ای به شکستن وسیع و سریع پیله ها داریم