دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

بعد چند ... هنوز هم ، مجنون است و ... ، لیلی...

Alireza
Alireza

... غرورش برای من بود... برای منی که نه غرورم... بلکه خودم را هم براش بودم...

Alireza
Alireza

شنیده بودم که از بریده... اما کن این دفعه دنیا هم از من ...

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...

دلت را از شیشه بساز ولی به سنگها بگو دلم از فولاد است

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
23.jpg Alireza

همه ي روزهاآثار بي بديل ورقه هاي تاريخ تجربه بود- تجربه ي عبور از باغ گلهاي گلدان صبح -تجربه ي عبور از آ تشفشان آبي آسمان -تجربه ي عبور از بزرگ راههاي فضاي دلرباي درختان -تجربه ي عبور از چشمها ي ارغواني زندگي ...

Alireza
Josephine_Art_Persian-Star.org_41.jpg Alireza

... و بیدار می مانم... که ست بودم... با خوابهای ... اما کن ای شیرینی به عمری نمی ارزد... ما ...

Alireza
07.jpg Alireza

تنهائی مثل شب سیاه و تاریک و مضطرب است - آدم نمی تواند جائی را بر بینائی بگشاید - تنهائی شبی تیره در جلو آینه ی شبی مهتابی است - که ترا در غم آغازین انتظار سپری می کند - تنهائی مانند در و پنجره ی بسته در بهاری دل انگیز است - قلب شکسته آینه

Alireza
25.jpg Alireza

گر چه از ره ؛ سریع می گذشتی - و می توانستی مرا مانند خیابان نادیده بگیری - اما به سخاوت باران و آفتاب تابیدی - از راه بر گشتی - و سری به قلب ما جاری کردی - مرا دوست صمیمی خطاب کردی - لبریز محبت شدم - انگار پرنده ای آبی در قلبم به پرواز در آمد

Alireza
13.jpg Alireza

غروب چو صبح دیگری است - ازپشت پنجره دل - وقتیکه پرده را بیکسو می زنی - جلوه گری میکند - ودل تنگ ترا تسلی می بخشد - غروب صبح دیگری است - عاقبت می آید - با کوله باری ازروز - با دستی بسوی شب - گلهای وحشی نگاه رابه شب میریزد

Alireza
30.jpg Alireza

مهربان آمد چون ستاره دل آویز - و آسمان و خیابان را برایمان معنی کرد - از قامت کوتاه پله ها هراسی نداشت - ما همه ترانه مقدمش را گرامی داشتیم - احوا لپرسی بسیار گرم و آبی رنگ بود - تنها چند دقیقه درخشید - و آفتاب و ابر را برایمان معنی کرد و رفت

Alireza
Alireza

نگفتمت: دل به دیدارسبز دوستی مانوس کن -تا باغبان ترا محرم درختان خویش بپذیرد- اینک نگاه بی ترحم باد حاصل لختی دشت است -دیوار را بخاطر بسپار -تا سدی در مسیر ویرانی باشد

Alireza
Alireza

نگفتمت: به وسعت نگاهت عاشق باش- حلا که می خواهی آسمان را در وسعت یک قله پذیرا باشی -رنج راه را بر خود هموارکن

Alireza
Alireza

نگفتمت- - فاصله ی دوستی را تا قله های ادب رعا یت کن - تا بدین مصیبت نو ظهور گرفتار نشوی - اینک خود خواسته ا ی - ابری شود دلت بی حاصل - پس رنج راه را نیز تحمل کن

Alireza
Alireza

دل آسمان غمگین است - دل من را می ماند از بی خوابی دیشب - مردی که با چتر از خیابان عبور کرد - ابری غمگین است - که از آسمان می بارد - دل باران با چشمان خمارم در نجواست - مردی که حصار می چیند - باران را سرودی می داند - در اندوه سیگارش بر لب

ᵧₒᵤ¸✿♫علی 禅✿.。.:*.
ᵧₒᵤ¸✿♫علی 禅✿.。.:*.

زلال که باشی سنگهای کف رودخانه‌ات را می‌بینند، برمی‌دارند و نشانه می‌روند دُرست به سوی خودت..... @Alireza

این ارسال را بازنشر کرده است.