Alireza
تنهائی مثل شب سیاه و تاریک و مضطرب است - آدم نمی تواند جائی را بر بینائی بگشاید - تنهائی شبی تیره در جلو آینه ی شبی مهتابی است - که ترا در غم آغازین انتظار سپری می کند - تنهائی مانند در و پنجره ی بسته در بهاری دل انگیز است - قلب شکسته آینه
Alireza
گر چه از ره ؛ سریع می گذشتی - و می توانستی مرا مانند خیابان نادیده بگیری - اما به سخاوت باران و آفتاب تابیدی - از راه بر گشتی - و سری به قلب ما جاری کردی - مرا دوست صمیمی خطاب کردی - لبریز محبت شدم - انگار پرنده ای آبی در قلبم به پرواز در آمد
Alireza
غروب چو صبح دیگری است - ازپشت پنجره دل - وقتیکه پرده را بیکسو می زنی - جلوه گری میکند - ودل تنگ ترا تسلی می بخشد - غروب صبح دیگری است - عاقبت می آید - با کوله باری ازروز - با دستی بسوی شب - گلهای وحشی نگاه رابه شب میریزد
Alireza
مهربان آمد چون ستاره دل آویز - و آسمان و خیابان را برایمان معنی کرد - از قامت کوتاه پله ها هراسی نداشت - ما همه ترانه مقدمش را گرامی داشتیم - احوا لپرسی بسیار گرم و آبی رنگ بود - تنها چند دقیقه درخشید - و آفتاب و ابر را برایمان معنی کرد و رفت
Alireza
نگفتمت: دل به دیدارسبز دوستی مانوس کن -تا باغبان ترا محرم درختان خویش بپذیرد- اینک نگاه بی ترحم باد حاصل لختی دشت است -دیوار را بخاطر بسپار -تا سدی در مسیر ویرانی باشد
Alireza
نگفتمت: به وسعت نگاهت عاشق باش- حلا که می خواهی آسمان را در وسعت یک قله پذیرا باشی -رنج راه را بر خود هموارکن
Alireza
نگفتمت- - فاصله ی دوستی را تا قله های ادب رعا یت کن - تا بدین مصیبت نو ظهور گرفتار نشوی - اینک خود خواسته ا ی - ابری شود دلت بی حاصل - پس رنج راه را نیز تحمل کن
Alireza
دل آسمان غمگین است - دل من را می ماند از بی خوابی دیشب - مردی که با چتر از خیابان عبور کرد - ابری غمگین است - که از آسمان می بارد - دل باران با چشمان خمارم در نجواست - مردی که حصار می چیند - باران را سرودی می داند - در اندوه سیگارش بر لب