Alireza
زندانی دیار شب جاودانیم - که روز از دریچه زندان من بتاب - می خواستم به دامن این دشت چون درخت - بی وحشت از تبر - در دامن نسیم سحر غنچه - واکنم - با دست های پر شده تا آسمان پاک - خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم... صبحتون بخیر...
Alireza
رفتم به کنار رود - سر تا پا مست - رودم به هزار قصه میبرد ز دست - چون قصه درد خویش با او گفتم - لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست
Alireza
از شوق به هوا ...به ساعت نگاه میکنم.. حدود سه نصف شب است... چشم میبندم که مبادا چشمانت را... از یاد برده باشم ...
Alireza
یک شب از دست کسی - باده ای خواهم خورد - که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد - با من از هست به بود - با من از نور به تاریکی - از - شعله به دود - با من از آوا تا خاموشی - دورتر شاید تا عمق فراموشی