Alireza
غروب مژده بیداری سحر دارد - غروب از نفس صبحدم خبر دارد - مرا به خویش بخوان همنشین با جان کن - مرا به روشنی آفتاب مهمان کن...صبحتون بخیر...
Alireza
دوباره شب شد و با من - حدیث بیداری - گذشته بود شب از نیمه من ز هشیاری - و پلکهای تو این حاجبان سحر مبین - چو پرده های حریری برآفتاب افتاد - در آن شب تاری
ᵧₒᵤ¸✿♫علی 禅✿.。.:*.
حرفی که تکانت ندهد, گهواره است! خوابت می کند..