دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

دل هم برای خود دلایلی دارد - آقای پاسکال دمت گرم - دیگر بشر نی متفکر نیست - دور افکنید - منطق بیهوده را - منطق ، - استقرا ، علیت ، تجربه - این ها کلید درک جهان نیستند

Alireza
Alireza

مرغ اندوه است بوتیمار - مانده در افسانه های کهنه نامش - قصه اش ورد خموشان است - همدم امواج دریای خروشان است - بوتیمار - در کنار صحره های - مات - در کنار موجهای مست - مانده در اندیشه ای پا بست

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

@♥ღ سکوت زندگی♥ღ یک لحظه کسی که با تو دمساز آید.. یا با تو دمی همدم و همراز آید.. از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند.. هرگز نرود وگر رود باز آید

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Alireza
Alireza

است... بودن ، نبودن...آخر ...

Alireza
Alireza

نشد شب که چشمم به فردا نبود - چه فردای دوری که پیدا نبود - ندیدم شبی را که جانم نسوخت - دمی خاطر من شکیبا نبود - چه شبهای تاریک چشمم نخفت...صبح بخیر...

Alireza
Alireza

بی تو خاموش کوچه ی مهتابی ما - کس نداند خبری از شب بی خوابی ما - سقفی از دود سیه بر سر ما خیمه زدست - آسمانا چه شد آن منظره آبی ما

Alireza
Alireza

چو شب ز راه رسد گوش کن به لحظه ی خفتن - بود سکوت شبانه زمان راز شنفتن - ز هر نسیم به گوشت رسد نوای گذشتن - ز هر جوانه ی گل بشنوی صدای شکفتن

Alireza
Alireza

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها زخمي از زمانه و خسته از خيال ها چون حکايتي مگو رفته ام ز ياد ها برگ بي درختمُ در مسير بادها..!!

Alireza
Alireza

می روم از ... می روی از ... می رود یادم از ... می رویم تا مرز ... می روید تو با ... می روند می روند و هوشم...

Alireza
Alireza

گفته بودی ما هم از روزگار است... حالا که دست خودمون بود ... چرا...

Alireza
Alireza

می میکنم ... رو به بیابان می کنم... بیابان گردی می کنم... همچو ... یک تو برای یک کا[!]ت

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

داشت بلبلی ، گلی و ... از چید را رهگذاری... چنین بوده است تا بوده است... که کس نپرسد بلبل را چه داری

Alireza
Alireza

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد - ماه روی تو در این اینه ها پیدا شد - نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت - که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد - نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن - چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

بگذار که با گريه خود شاد - بمانم - آنم که چو ويران شوم آباد بمانم - در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم - زان پيش که در پنجه ي صياد بمانم - من نام خود از دفتر ايام زدودم - چون نيستم آن قصه که در ياد بمانم ... صبح بخیر...

Alireza
Alireza

به روشنایی سیمای من نگاه کن - به جان دوست دلم چون شبان تاریکست - به موج خنده ی تلخم فروغ شادی نیست - که این نشاط به سر حد گریه نزدیکست - مبین به ظاهر آرام و شادمانه ی من - که بافریب ز شب آفتاب ساخته ام