Alireza
دل هم برای خود دلایلی دارد - آقای پاسکال دمت گرم - دیگر بشر نی متفکر نیست - دور افکنید - منطق بیهوده را - منطق ، - استقرا ، علیت ، تجربه - این ها کلید درک جهان نیستند
Alireza
نشد شب که چشمم به فردا نبود - چه فردای دوری که پیدا نبود - ندیدم شبی را که جانم نسوخت - دمی خاطر من شکیبا نبود - چه شبهای تاریک چشمم نخفت...صبح بخیر...
Alireza
بی تو خاموش کوچه ی مهتابی ما - کس نداند خبری از شب بی خوابی ما - سقفی از دود سیه بر سر ما خیمه زدست - آسمانا چه شد آن منظره آبی ما
Alireza
چو شب ز راه رسد گوش کن به لحظه ی خفتن - بود سکوت شبانه زمان راز شنفتن - ز هر نسیم به گوشت رسد نوای گذشتن - ز هر جوانه ی گل بشنوی صدای شکفتن
Alireza
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها زخمي از زمانه و خسته از خيال ها چون حکايتي مگو رفته ام ز ياد ها برگ بي درختمُ در مسير بادها..!!
Alireza
بگذار که با گريه خود شاد - بمانم - آنم که چو ويران شوم آباد بمانم - در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم - زان پيش که در پنجه ي صياد بمانم - من نام خود از دفتر ايام زدودم - چون نيستم آن قصه که در ياد بمانم ... صبح بخیر...
Alireza
به روشنایی سیمای من نگاه کن - به جان دوست دلم چون شبان تاریکست - به موج خنده ی تلخم فروغ شادی نیست - که این نشاط به سر حد گریه نزدیکست - مبین به ظاهر آرام و شادمانه ی من - که بافریب ز شب آفتاب ساخته ام